us loving free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
ای به قهر از کنار من رفته
جز تو دیگر مراپناهی نیست
جز محبت که سخت ارزان است
دل دیوانه را گناهی نیست
بکجا میروی ؟ که هستی من
بسته آن نگاه و لبخند است
بکجا میروی که رشته عمر
بوجود توآشنا ، بند است
بکجا میروی تو ای ساقی
مشکن ساغر وفای مرا
بنسیم سحر گهان مسپار
آنچه گفتی وگفته های مرا
نغمه سر کن دوباره با دل من
که صدای تو ساز غمگین است
ای بقهر از کنار من رفته
آرزوی تو نیز شیرین است
باز گرد ای تمام امیدم
بی تو ساز شکسته را مانم
بی تو وآسمان چشمانت
مرغک بال بسته را مانم
دل تو گر که بی من آرامست
در دل من خروش طوفانست
در سکوت نگاه غمگینم
قصه های نگفته پنهانست
بی من آری، تو خفته ای آرام
بی تو چشم من است وبیداری
بی تام با توهر کجا هستی
گر نباشد ترا سر یاری
ای مسافر بیا که از شادی
پر زگل سازم آشیان ترا
گر بیائی ببوسه میبندم
ای همه هستیم ، دهان ترا
-------------------------------------------------------------------------
من ساده هستم امبد دارم دوستان خوب بخونن وبهتر منو احسان رو بشناسن.
عزیزم احسان میدونم که من خیلی رنجوندمت هنوزم شرمنده توام.
همیشه منتظر این بودم روز تولدم رو با صدای کسی آغاز کنم که همیشه منتظر دیدنش وشنیدن حرفاش بودم این روز آمد وبا صدای احسان من اتفاق افتاد.
یادته روز اول می گفتم دوست دارم احسان واقعا دوست دارم.......
احسان جان از اینکه تو حرفات مدا م بهم بگی تو دروغگوئی احساس ناراحتی زیاد میکنم فکر می کنم به من اعتماد نداری هر حرفی که من به شما زده ام همش دروغ بوده.
دوست ندارم از من برنجی آرزوم بوده در کنار کسی که آرزو داشتم زندگی کنم اونم توئی!!!! دوست دارم با تما م وجود
شرمنده توام از اینکه همش ناراحتت میکنم دست خودم نیست همیشه می خوام خوب پیش بره بر عکس میشه............
منو احسان کسانی هستیم که حتی کسی تو ذهنش نمی تونه رلجب ما فکر کنه تا برسه به واقعیت!!!!!
عزیزم احسان بازم می گم دوست دارم
شعرامو دست کاری نکن
قافیه هام خراب میشن
بهم نگو دوسَم داری
قسم نخور به جون من
اَزم نخوا تو شعرام از
عشقِ به تو حرفی بزنم
دیگم خیالاتی نشو
کی گفته عاشقت منم
خمم به ابروهات بیاد
حوصلتو سر می برم
حتی شب تولدت
هیچی برات نمی خرم
گریه نکن بدم میاد
اخماتو وا کن و برو
اینجا کسی دل نمیده
به چشمای سیاه تو
هرچی دلت میخواد بگو
برو بگو که بی وفام
اصلاً چقد باید بدم
عاشق و دیوونه نخوام
خمم به ابروهات بیاد
حوصلتو سر می برم
حتی شب تولدت
هیچی برات نمی خرم
دل من بدجور گرفته
کاش بیای کنار من
اومدی یک بار صدام کن
تو بگو به جان من
داره اشکام در می یاد
تو رو خدا یک زنگ بزن
من که مردم از جدایی
تو یک بار لبخند بزن
تو بگو که من بدم من بیوفام
تو رو خدا فقط یک بار یک حرفی با من توبزن
من منتطر نزار محض خدا یه قول بده
که نو هستی بامن همیشه پابه پای من
کاش!
بدونم از کدوم جاده میای
تا دو تا دستامو دروازه کنم
گریه هامو سربدم رو دامنت
روی سینه ات نفسی تازه کنم
کاش!
بدونم از کدوم جاده میای
تا بشینم لحظه ها به انتظار
دو تا چشمام فانوس جاده بشن
تا ببینی جاده ها رو در شب تار
عشق!
من بیا که اینجا بی تو موندن نداره
بیا تا غصه بمیره من و آروم بزاره
زندگی بی تو یه زندونه برام
کاش!
بدونی عمر من مثل یه مهمون برام
کاش !
بیای تا با صدای قلب تو
جون بگیرم عمر و اندازه کنم
از دلم غصه رو بیرون بریزم
با یه بوسه نفسی تازه کنم!!!!!!!!
از روزی كه رفته هنوز خالیه لحظه های من
كاشكی می شد بازم بیاد دوباره پا به پای من
اگه دوباره اون بیاد بهش می گم خوش اومدی
ممنونم از اومدنت ، مرسی از اینكه سرزدی
خدا كنه یادش باشه امروز تولد منه
وای كه چقدر دلم می خواد بیاد بهم سر بزنه
كاشكی هنوز یادش باشه ، دلتنگی های این دلُ
من كه هنوزم یادمه ، شبای توی ساحلُ
می بوسید و نگام میكرد ، بهم می گفت دوست دارم
دست می نداخت دور گردنم ، تا سر رو شونه ش بذارم
خدا كنه یادش باشه امروز تولد منه
وای كه چقدر دلم می خواد بیاد بهم سر بزنه
كاشكی هنوز یادش باشه ، چه طعمی داشت لبای من
روی لباش مونده باشه ، مزه بوسه های من
شاخه گلای سرخشو لای كتابم میذارم
چون هنوزم عاشقشم ، چون هنوزم دوسش دارم
خدا كنه یادش باشه امروز تولد منه
وای كه چقدر دلم می خواد بیاد بهم سر بزنه
چشمشان با عقلشان همراه نیست
بین روح و قلب آنان راه نیست
باز میپرسند از من هر زمان
((کیست او... او کجاست)) ؟ ؟
آنکه میریزی بپایش نقد جان
آنکه شعرت مایه از او یافته
آنکه روحت را پریشان ساخته
آنکه تا صبح قیامت یار توست
کیست او؟
او کجاست ؟هر کجا و هر که هست، آشناست
قادر است از خویش بیرونم کند
شادمانم کرده،محزونم کند
میروم هر جا که خاطر خواه اوست
میبرد با خود مرا تا بیکران
فارغم میسازد از کون و مکان
از زمین تا آسمان
در میان کهکشان
در وجودم همچو خون
نقش هستی میزند
چون شرابی لعل گون
شور مستی میزند
من که هستم ؟ پای تا سر نقش او
من که هستم؟
قصه های آرزواودرون قلب پرشور منست
او صفاست او وفاست
هر کجا و هر که هست ، آشناست
او خداست.............
هما میر افشار
دل دیوانه دیشب عالمی داشت
جدا زان چشم غمگینت غمی داشت
شبی بود و شرابی بود و حالی
بداغ سینه سوزت مرهمی داشت
حریمی بود و ساغر پر می ناب
در آن خاموشی شب، محرمی داشت
چنان شد بی خبر از عالم جان
کزین عمر گران گوئی دمی داشت
نبودش شکوه از بی همزبانی
خدا را شکر،دیشب همدمی داشت
صفای این غم دیرین بنازم
که با دل رشته های محکمی داشت
سحر چشم(( ساده)) چون غنچه گل
هنوز از شبنم اشگی نمی داشت
6/5/85
برای یک بار هم شده این مطلب را تا اخر بخوان.
با خودم خلوت کرده بودم کسی خونه نبود من طبق معمول احساس تنهایی کردم با اینکه تازه از پیش دوستانم امده بودم.
احساس کردم امشب دوباره وقت پوست انداختنم.
ذهنم مشغول بود ، بدون اینکه رشته فکر در دست داشته باشم قکرمی کردم.
سعی کردم تمرکز کنم تا کمی اروم بشم.
به خودم امدم ، فهمیدم باید یه چیزایی رو بنویسم چیزی درون من بود که می خواست من مجبور به نوشتن کنه.
من تهی شدم از جسم ، به اون توجه کردم.
قبل از نوشتن اون چیزی که هنوز نمی دونستم بهم گفت بنویس.
پیغمبران زمان
نا فهمیدم دارم به چی فکر میکنم
ارام شدم واقعاً دلم میخواست بدونم که قرار دوباره فرستاده ای نازل بشه.
اصلاٌ امکان نداشت به نظرم با این فلاسفه هایی که ادما رو به بی راه بردن برگشت خیلی ها از این تفکرات بعید به نظرم می رسید.
یادم به مدرن ترین فلسفه دوستانم افتاد که هنوز شاید پیغمبرشان بود.
شاید ما الان زنده نیستیم وقبلاٌ زندگی کرده ایم ؛ شاید من به شاید هم شاید بگم.
اما با اینکه خیلی نفی کردن شاید غیر ممکن بود توجه نکردم و به فکر چیزی افتادم که در درونم بود و دیگه میخواست بره.
متوجه شدم که نباید فکرم به این راه ها ببرم.
دوباره سعی کردم تمرکز کنم تا شاید تنهام نزاره ونزاشت.شروع کردم به نوشتن همانطور که اون به من میگفت.
بین کلمات ، ذهنم به تصویر کسی افتاد که نمیدونستم چگونه باید بنویسم.
بخودم گفتم نکنه این پیغمبر زمان ماست،عکس کسی رو دیدم که پشتم لرزید هیچ ذهنی نمی توانست این تصویر پیغمبر تداعی کنه ، اما ذهنم این کار با من کرد.
کسی که تمام عمرش شعار داد ، دردهاش به مرفین داد.
کسی که در جمع فقط گوش میکرد و وانمود میکرد که خیلی چیزها یاد گرفته.
کسی که هنوز ازدواج نکرده بود تا برای اولین بار احساس داشتن همسر بهش دست بده . در ذهن من رنگ گرفت.
شاید خوب نمی شناختمش اما یادم افتاد که همیشه بهم می گفت : دلم میخواد در زندگی آدم موفقی باشم ، اما نمی زارند احسان.
بدرستیکه پیغمبران زمان انسانهایی هستند که دوست دارند پیغمبر باشند.
همه فرستاده شده هستیم اما یعضی ها میلی به پیغمبر شدن نشان نمی دند.
باید دانست که همه پیغمبران زمانیم چه باور کنیم و چه باور نکنیم. زیرا ما
ناجی و کامل کننده دیگران هستیم.
و در آخر برای پیغمبران خدا احترام ویژه ای باید گزاشت ، گوشزد به آدمایی که خودشون و خدایشون آزار میدند ازکج فهمی.
این اتقاق برای من افتاد و داستان نیست.
خاطره سبز وجـــــودم را 
گرم ترین روز تمناع تورا
جشن می گیرم
پی انم که بدانم چرا
من در پی انم که بدانم چرا
از دوری تو میخندم
من به دنبال چرا های خــودم
قصه های تلخ فردای خــودم
راه دشوار سعادت را میبینم
و فقط میخندم
طپش اه قلب بیمارم را
اشک های تلخ چشمانم را
اشتیاق با تو بودن را من
از صدای این قلم میشنوم
و فقط میخندم
و به دنبال جوابی هستم
پی آن می گردم
در خواب حتی میبینم
پی اویم
که شاید جواب چراهایم را در کوله بارش داشته باشد...!
تا بگوید که چرا میخنندم
بعد٬ از ان شب خوابی دیدم
چرا هایم را در خواب اویزان می دیدم.
خواب از سرم پریده بود.
دلگیر بودم
که چرایی به چراهایم افزوده شد.
ولی اینبار نخندیدم من
و به عنوان چرا میدانم
می گریستم
حـــــال٬ آن اضطراب و های هوی٬ این قلب بیمارم را می فهمم.
که از پوچی تو روز هایم را پوچ کرده بود.
اشتیاق این دلم را هنوز میدیدم
وانگه اینبارنخندیدم من
و به دنبال چرای٬خوابم
من تمام روزم را می خوابم
وفقط میگریم
که چرا می خواهم
۱۱/۱۲/۸۴
ترا قسم بحقیقت ترا قسم بوفا
ترا قسم بمحبت ترا قسم بصفا
ترا بمکیده ها و ترا بمستی می
ترا بزمزمه جویبار و ناله نی
ترا بچشم سیاهی که مستی آموزد
ترا به آتش آهی که خانمان سوزد
ترا قسم بدل و آرزو بر سوائی
ترا بشعله عشق و ترا بشیدائی
ترا قسم بحریم مقدس مستی
ترا بشور جوانی ترا باین هستی
ترا به گردش چشمی که گفتگو دارد
ترا به سینه تنگی که آرزو دارد
ترا به قصه لیلا و غصه مجنون
ترا بلاله صحرا نشسته اندر خون
ترا بمریم خاموش و سوسن غمگین
ترا بحسرت فرهاد و ناله شیرین
ترا به شمع شب افروز جمع سر مستان
ترا بقطره اشک چکیده در هجران
ترا قسم به غم عشق و آشناییها
دل چو شیشه من مشکن از جدائیها!!!!!!!!!!!
مرا در سینه پنهان کن
رهم ده در دل پر مهر و احساست
مرا مگذار تنها ،ای دلیل راه امیدم
بهشتم ،آسمانم ،شعر جاویدم
مر ابگذار تا زنجیری زندان غم باشم
برایت قصه ها خوانم ، بپایت شعر ها ریزم
مرا بگذار تا مستانه در پای تو آویزم
مرا در دیده پنهان کن
که شبها تا سحر رو یای آن چشم سیه گردم
مرا مگذار تا دور از تو ای هستی ،تبه گردم
زپایم بند دل مگشا
مرا بگذار تا کا خی برایت از وفا سازم
ترا از آرزو هایت جدا سازم،
ترا با کعبه دل آشنا سازم
بیا با من ،تا در میان موج دریاها ،
میان گر دباد سخت صحرا ها
کنار برکه های غرق نیلوفر ، تهی از یاد فرداها
زجام چشمهای تو می ناب نگه نوشم .
منم آن مرغک وحشی
قفس مگشا
زپایم بند دل را بر مدار،ای آشنای من
مرا بگذار تا عمری اسیر آرزو باشم ،
سرا پا گفتگو باشم
شه من ، شهرزاد قصه گو باشم
مران از سینه یادم را، مرا از کف مده آسان
منه امید جاویدم ، بلوح عشق من پایان............
آری امروز ٫ امروز است.
همگان بیم فردا دارند.
قلب بیمار من ٫ امروز به دیروز تپید .
به سر انجام خیالت
به همان تشعشع ذهن خیال پردازت
ساکت صبور از تصمیم بی برنامم
فکر آن کردم که باز گردی کنارم ..!
فکر آن کردم که باز گویی بنالم ..!
و من ...
نمام بغض های نارسم را
به تو پیوند بزنم.
افسوس دو حباب است.
قَسَمَت ٫ یادت هست ؟
تو مرا آزردی
فکر من باش دمی
یاد من باش لبی
کمکم باش کمی
قَسَمَت ٫ یادت هست ؟
چِِِشمِت آزردی..!؟هفته ها طول کشید تا توانستم تو را دوست داشته باشم
روزها صرف شد تا عشق تو را باور كنم.
و پس از آن ماه ها طول كشید تا توانستم به تو دلگرم شوم
اما افسوس كه دلگرم شدن هفته ها زمان می خواهد و
برای دلسرد شدن فقط لحظه ای كفایت می كند.
و تو چه آسان آنهمه حرارت را به كوهی از یخ تبدیل كردی
قلب ظاهراً سرخت چقدر سرد بود ای دوست قدیمی.
یادم هست یادت نیست!
روز گرم میلاد تو در یادم هست
روز خاکستری سرد سفر یادت نیست!
ناله ی ناخوش از شاخه جدا ماندن من
در شب آخر پرواز خطر یادت نیست!
تلخی فاصله ها نیز به یادت ماندم
نیزه بر باد نشستس رو سپر یادت نیست!
عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید
کوزه ای دادمت ای تشنه مگر یادت نیست!
تو که خود سوزی هر شب پره را می دانی
باورم نیست که مرگ بالو پر یادت نیست!
خواب روزانه اگر در خور تعبیر نبود
پس چرا گشت شبانه در به در یادت نیست!
من به خط و خبری از تو قناعت کردم..............
من از خاکم ٫ فرهادم
من از شیران بی باکم
من از کورش ٫ من از داریوش ٫ منم که عاشق خاکم
دلم تنگست فواصل را
چگونه طی کنم تا تو
چگونه این غمم را من
پنهانش کنم از تو
میبینی ـ میدانی محزون پریشانم
از فراق روی تو فشار میارم به خودکارم
ای فراز ای نشیب زندگیم
ناله های من پر از افسردگیست
لعل من هر روز سرخ تر میشود
بانگ من هر روز هویدا میشود
چشم دوز چهره غمگین مرا
گوش کن زمزمه قلب مرا
این سکوت نیست بر لبهای من
این رضایت نیست در چشمان من
خسته ام
اوج نفسهام مال تو
خسته ام
از دوری فردای تو
راه دور است ما به دنبال دلیل
خسته میشیم از چرای این زمین
من شدم مبهم!
فردا مبهم است
خواسته من نیست!
خلقت مبهم است
آسمان از من
دنیا از من است.
عاقبت از تو
اکنون از من است.
مشت خاکیم پس همه خاک منند..!؟
من منم ٫ پس من منم
تو کجایی میگی منم
ما یک مشت خاکیم همه از جنس هم
درد هامان درد هاییست بین هم
سوختیم خاکسترامون خاک شد
بسنگانم مردن فردا شد
بچه های من از خاک أمدند
تا بفهمانند که هم جنس منند.
این زمین خاکست خاکش را ببین
چشم به نوع خودت دوز ای عزیز
لطف کن در دیده ام خیره نشو
تا ندیدی روحم عاشق نشو
جسم من بنگر جسمم خاکیست
این شباهت نیست جسمت خاکیست
عاشقم شو تا بگم ٫ عاشق شدم
رو به من کن تا بگم کامل شدم
این گناه نیست به هم نوع خودت
عشق بورزی بیشتر از روح خودت